تبليغاتX
عطر باران


عطر باران

 

ترا شناخته ام اي مرغ بيشه هاي غريب

ولي چه سود كه چون پرتوي گذر كردي

چه شد كه در اين آشيان نپائيدي

چه شد كه از آسمان دل من سفر كردي

به گاه رفتنت اي نرگس  زيباي من

خموش ماندم و منقار زير پر بردم

چون تاج كاج ، طلايي شده از طليعه صبح

پناه سوي درختان دورتر بردم

غم گريز تو نازنين ،  هم چو شعله پاك

مرا در آتش سوزان ، زيستن آموخت

ملال دوريت اي پر كشيده از من

بمن طريقه تنها گريستن آموخت

 

عزيز دلم هر روز كه مي گذرد بيشتر از ديروز منتظر برگشتنت هستم الانه كه ۱۳ ساله حتي اگه ساليان سال هم بگذره بدون تا تا آخرين نفس در انتظارت مي مانم پس برگرد.

نوشته شده در شنبه 1385/11/14ساعت 8:43 توسط نوشين| |
طراح قالب پیچك دات نت