عطر باران
هفتصدمين پادشاه را هم اگر به خواب ببيني، كنار كوچه بغض و بيداري در انتظار توخواهم ماند. چشم هايم را بر پوزخند اين و آن بستم وچهره تو را ديدم. گوش هايم را بر زخم زبان اين و آن بستم و صداي تو را شنيدم . دلم روشن بود كه يكروز از آنسوي گريه هايم مي آيي ... تا تو بيايي ... مرا ببيني و نشناسي ، اما دستم را بگيري و از ازدحام خيابان عبورم دهي ! مي شناسمت ! مگر مي شو نگاه غمگين تو را از خاطر برد ؟ آشنايي نخواهم داد ! قول مي دهم آنقدر پير شده باشم كه از نگاه كردن به چشم هايم نيز مرا نشناسي ! به خدا راست مي گويم قول مي دهم ! باشد ؟؟!! فقط بیا گلرویی
| طراح قالب پیچك دات نت |

