تبليغاتX
عطر باران


عطر باران

عطش ديدار تو، ديوانه ام کرده ...

به زمين و آسمان چشم مي دوزم، اما انگار هيچ نيست ...

و شايد من هيچ نمي بينم،

صادقانه بگويم در هر که مي نگرم از تو نشان مي جويم،

به هرکجا مي رسم نام تو را مي پرسم که مبادا عابر آن کوچه

بوده باشي و من من مثل هربار دير رسيده باشم.

چقدر از فاصله مي ترسيدم و اکنون گرفتار آنم،

چقدر از دوري مي ترسيدم و حالا از عزيزترينم دورم، دور...

إبراستي از اينجايي که منم، باتو چقدر فاصله است ؟

چقدر فاصله تا ديدار؟ چقدر فاصله تا رسيدن؟

چقدر فاصله تا لمس دستهاي نوازش توست؟

بگو.... اي مهربان ترين  بگو...

و گامي بردار براي كم كردن اين فاصله

 

نازنينم به اندازه همه اين ستاره هاي نوراني برايت دلتنگم

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 7:26 توسط نوشين| |
طراح قالب پیچك دات نت